آقا بـــــــــهدادآقا بـــــــــهداد، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

بهداد نجفی

دست ورزی های بهداد کوچولو

 طبق صحبت های آقای سلطانی برای کمک به دست ورزی ِ کودکان ِ زیرِ ِ دو سال بازی هایی رو با پسرک خوش اخلاقم انجام میدم که واقعا به خاطر این همه تلاش و ذوق و خلاقیتش ماااادرش رو شگفت زده میکنه. برای نشستن بچه ها تو ابن سن و مشغول شدنشون به کاری ١٠ دقیقه زمان هم خیلی زیاد و خوبه و اینجا بهدادم حدود ٢٥ دقیقه با دقت داشت نی ها رو توی بطری میکرد. بهدادم تراس خونمون رو خیلی دوست داره و روزی نیم ساعت رو اونجا سرگرمه و منم برای دست ورزی و تمرکزش چند تا از چوب لباس هاشو آوردم و یکیشو آویزون بند رخت کردم و پسر قشنگم خودش به بهترین شکل ادامه داد. از این کار خیلی خوشش اومده بود و جاهای دیگه هم آویزون میکرد و واقعا من متعجب میشدم از ای...
19 شهريور 1391

نقاش کوچولوی من

قربونت برم من عزیزم با این مداد دست گرفتنت . عاااااااااااااشقتم که وقتی میخوای مداد رو روی ِدیوار یا زمین بکشی برمیگردی منو نگاه میکنی و خودت تند تند سرتو تکون میدی و میگی نَه نَه واین موقع است که حسابی میخورمت عروسکِ مهربونم. ...
14 شهريور 1391

مات نگاهتم

کاسپاروف بابا ، همه رو مات کن .... مات نگاهتم.                                                        (بابای بهداد) عشقهای کوچولوی من(پارسا و بهدادم) سختی ها و بدی ها از روزگارتون کیش و مات.                          &...
12 شهريور 1391

بازی با یخ

امروز گل پسرم زیاد شاد و شنگول نبود منم تصمیم گرفتم یکمی سرحالش بیارم و از اونجایی که عاشق آب و هرچی که به آب بازی ختم بشه هست قالبهای یخ رو به دستش دادم و کلی سرگرم شد. از توی قالب میریخت تو ظرف و بازی میکرد و از همه جالب تر لحظه ای بود که یخها آب میشدند و پسر نازنینم رو شگفت زده میکردند . عزیزه دله مادر ایشالله عمر غم ها و غصه های زندگیت به کوتاهی عمر یخ ها باشه و شادی و سلامتی مثل آب روان ، جاری توی تمام لحظه هات. آخر بازی هم وقتی تمام یخها آب شدند بلند شدی و با شادی و ذوق پاهاتو میزدی تو آب و کیف میکردی. ...
9 شهريور 1391

موش موشکم مسواک میزنه

 با ورود به اولین روز از هجدهمین ماه زندگی پسرِ نازنینم ،مسواک زدن هم جزو یکی از کارهای روزانه اش شده و خداروشکر خودش هم خیلی مشتاقانه این کار رو انجام میده . چند ماهی بود که با مسواک آشنا شده بود ولی  خیلی منظم مسواک نمیزد که بعد از ورود به این ماه  البته اگه مادرش تنبلی نکنه روزی دوبار با هم مسواک میزنیم و گاهی هم این وسطا کلک میزنم و بهش میگم بیا تو برای من مسواک بزن و منم برای تو و این میشه که سریع از فرصت استفاده میکنم و دندوناشو تمیز میکنم که البته این کار رو هم مثل خیلی چیزهای دیگه از سمانه عزیز مامان سنا کوچولوی ِ خوشگلم یاد گرفتم و ازش خیلی خیلی ممنونم.   &nbs...
6 شهريور 1391

لگو بازی

نازنین ِ مااادر علاقه زیادی به لگوهای بزرگش داره و خیلی باهاشون سرگرم میشه . البته نمیدونم چه حکمتیه که بزرگها رو جدا روی هم و کوچیکارو هم جدا میچینه و فقط عاشق اون مهره آخریه که نشسته قدش نمیرسه و یه یا  عَ یییی( یاعلی) بگه و بلند شه و آخری رو هم بزاره و برای خودش دست بزنه و صد البته تا ما هم براش دست نزنیم ول کن نیست و کی جرات داره آخه دست نزنه عسل ِ خوشمزه ی ماااادر. دوست دارم هَوااااااااارتا این مدل لگوشم خیلی دوست داره ولی متاسفانه با اینکه روی بسته اش نوشته زیر ِ سه سال ولی خیلی سفت و محکمه و گل پسرم تنهایی نمیتونه درستشون کنه و اینجا پدر ِ مهربان خلاقیت به خرج دادند و یاور شادیهای شازده پسر شدند.   ...
4 شهريور 1391

آرد بازی

عشق مادر امروز آرد آورده بودم تا برات خمیرِ بازی درست کنم و تو موش موشکم از فرصت استفاده کردی و نیم ساعتی با آردها سرت گرم بود. برات جالب بود که وقتی دستت رو میکشی جای انگشت های کوچولوت رو آردها میمونه و با حرکت دستات و پخش و پلاکردن آردها کلی کیف کردی. دلت شااااد و روزهای کودکیت سرشار از لحظه های زیبا از اونجایی که آب بازی جزو کارهای هرروزت هست بعد از کلی آرد بازی بردمت و بیست دقیقه ای هم آب بازی کردی خوشگل ماااادر. ...
3 شهريور 1391

پارک آب و آتش

امروز بالاخره بعد از مدتها موفق شدیم بریم پارک آب و آتش . عزیزه دلم کلی ذوق کردی و ما هم از شادی تو کیف کردیم نازنینم. اولش فقط ایستاده بودی و با هیجان بچه ها رو و فواره های آب رو تماشا میکردی وبعد از ١٠ دقیقه یک دفعه از شور و هیجان زیاااد تو هم قاطی بچه ها رفتی آب بازی . خوب شد لباس و حوله و دمپایی برات برداشته بودم چون واقعا حیف بود نخوای از اون فضا لذت ببری. دوست دارم عشق ِ کوچولوی مااادر   ...
20 مرداد 1391

کودک درون

باز باران با ترانه ..می خورد بر بام خانه. خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟  یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟  پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ ...  خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟  کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز  یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه   بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه
5 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهداد نجفی می باشد