آقا بـــــــــهدادآقا بـــــــــهداد، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

بهداد نجفی

گمشده ها

 خیلی تعجب نکنید ،  تو خونه ما هرچیزی که گم بشه باید ردش رو از تخت آقا بهداد بگیرید. نمیدونم واااااقعا این چه کاریه که انقدر گل پسری به خودش زحمت میده و میره از اتاق ما و کشوهای دراور من هرچی که به دستش برسه رو برمیداره و میبره میندازه تو تختش و جالبه که اسباب بازی های خودشو نمیندازه حتما باید اثاث کمد من باشه! در آخر هم فاتحانه نظاره گر موفقیتهاش میشه و با اِه اِه میاد دست منو میکشه و میبره تا نشونم بده و منم تشویقش کنم و تازه باید به آقا کمک هم بکنم تا دوباره وسایل رو جمع کنه و ببره دونه دونه بزاره تو کشو و باز دوباره از اول همه ی عملیات رو با دقت تمام انجام بده ! عاااااااااااااااشقتم مورچه کوچولوی من ...
10 آذر 1391

ظهر پاییزی و غمگین عاشورا و 21 ماهگی فرشته بی بالِ آفریدگار

پسر ِ عزیزم مادرت رو ببخش که این دو روز با چشمان لبریز از اشک و قلبی گرفته شیرت داد . هر بار که در آغوشم جای میگرفتی با چهره ای غمگین نگاهم میکردی و اینو درک کرده بودی که مادرت از چیزی ناراحته. عزیزکم غمِ خانم رباب و لبان تشنه حضرت رقیه و حضرت علی اصغر وجود گنه کار مادرت را دردمند کرد و تو دیگه میفهمی که درد ،اشک دارد. خوب هم میفهمی جگر گوشه ام. تو را و همه ی فرشته های کوچک این دنیای خاکی را به دستان آقا اباالفضل و وجود گرانقدر سالار شهیدان امام حسین (ع) میسپارم و تنها آرزوی این روزهایم این است که این قافله عشق و جوانمردی لحظه ای رهایت نکنند و همواره پشت و پناه هر ثانیه نفس کشیدنت باشند. نازنینم نتونستم عکسی از تو در جمع عز...
5 آذر 1391

تشنه لب بود، امّا!

تشنه لب بود، امّا! سیراب زعشق معشوق .   این متن رو جایی میخواندم با اسامی اشخاص ودلم خیلی گرفت. اسامی رو حذف کردم چون دلم  نمیخواست اگر یک درصدی هم اشتباه بوده منم شریک در این اشتباه باشم. فقط چون این روزها از جو  عزاداران حضرت امام حسین (ع) بوی ایمان و ارادت خیلی به مشام نمیرسه غمگین بودم و امیدوارم  غریب ِ کربلا خودش دست دلم رو بگیره و به داد هر ثانیه نفس کشیدنم برسه. آمین   حسین هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید... صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، یكماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!   حسین (ع) هنوز مظلوم ...
27 آبان 1391

دلتنگی پاییزی

ببار باران کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد ببار باران بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد ببار باران که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش ببار باران درخت و برگ خوابیدن اقاقی....یاس وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن ببار باران جماعت عشق را کشتن کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن ولی باران ، تو با من بی وفایی توهم تا خانه ی همسایه می باری و تا من میشوی یک ابر تو خالی اگرتمام دردهای زمین رانردبان کنی...بازهم دستت به سقف دلتنگی های من نمی رسد......!!!         ...
18 آبان 1391

بهداد جووووووووووونم عاشقِ پازله

مااااااااادرت قربون اون دستای کوچولوت بره، پسرم عااااااااشق ِجورچین ِاعضای صورتشه و روزی 10 بار میاد و ما رو میبره تا چیش چیش اَبووووووو (چشم چشم ابرو) درست کنه و منم دونه دونه انگشتاشو بوسه بارون کنم.   و بعد پازل سه تیکه زرافه که البته به اسم (پا) معرفی میشه چون پسرم خیلی علاقه به قسمت سوم پازل که همون پاهای زرافه هست داره و بارها برمیداره و دوباره میزاره و میگه پااااااااا و جورچین مزرعه حیواناتش که بهداد جیگرم اَب(اسب) و هاپووویی و پیشی و گوگو(جوجو) رو خیلی دوست داره و کلی باهاشون درد و دل میکنه و گاهی هم بیچاره ها رو شوت میکنه اینور اونور. ...
10 آبان 1391

به بهانه ی بیست ماهگی بهدادم

پسرِ نازنینم   تو کیستــــی که من   این گونه به جد   در دیار ِ رویاهای ـ خویـــــش   با تو درنــــــگ می کنــــم ؟       بیست ماهگی پسرم مصادف بود با عید سعید قربان و منم از فرصت استفاده کردم و ظهر که پدر و پسر در خواب بودند کیک کوچولویی پزیدم و عصری با مامانِ عزیزم به دیدن خاله ی مهربونم که امسال به زیارت خانه خدا مشرف شده بودند رفتیم و گل پسری هم کلی آتیش سوزوند و البته خیلی خیلی هم خوش اخلاق و خوش خنده بود عزیزه دله ماااادر.   ...
5 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهداد نجفی می باشد