آقا بـــــــــهدادآقا بـــــــــهداد، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

بهداد نجفی

موش موشکم مسواک میزنه

 با ورود به اولین روز از هجدهمین ماه زندگی پسرِ نازنینم ،مسواک زدن هم جزو یکی از کارهای روزانه اش شده و خداروشکر خودش هم خیلی مشتاقانه این کار رو انجام میده . چند ماهی بود که با مسواک آشنا شده بود ولی  خیلی منظم مسواک نمیزد که بعد از ورود به این ماه  البته اگه مادرش تنبلی نکنه روزی دوبار با هم مسواک میزنیم و گاهی هم این وسطا کلک میزنم و بهش میگم بیا تو برای من مسواک بزن و منم برای تو و این میشه که سریع از فرصت استفاده میکنم و دندوناشو تمیز میکنم که البته این کار رو هم مثل خیلی چیزهای دیگه از سمانه عزیز مامان سنا کوچولوی ِ خوشگلم یاد گرفتم و ازش خیلی خیلی ممنونم.   &nbs...
6 شهريور 1391

لگو بازی

نازنین ِ مااادر علاقه زیادی به لگوهای بزرگش داره و خیلی باهاشون سرگرم میشه . البته نمیدونم چه حکمتیه که بزرگها رو جدا روی هم و کوچیکارو هم جدا میچینه و فقط عاشق اون مهره آخریه که نشسته قدش نمیرسه و یه یا  عَ یییی( یاعلی) بگه و بلند شه و آخری رو هم بزاره و برای خودش دست بزنه و صد البته تا ما هم براش دست نزنیم ول کن نیست و کی جرات داره آخه دست نزنه عسل ِ خوشمزه ی ماااادر. دوست دارم هَوااااااااارتا این مدل لگوشم خیلی دوست داره ولی متاسفانه با اینکه روی بسته اش نوشته زیر ِ سه سال ولی خیلی سفت و محکمه و گل پسرم تنهایی نمیتونه درستشون کنه و اینجا پدر ِ مهربان خلاقیت به خرج دادند و یاور شادیهای شازده پسر شدند.   ...
4 شهريور 1391

آرد بازی

عشق مادر امروز آرد آورده بودم تا برات خمیرِ بازی درست کنم و تو موش موشکم از فرصت استفاده کردی و نیم ساعتی با آردها سرت گرم بود. برات جالب بود که وقتی دستت رو میکشی جای انگشت های کوچولوت رو آردها میمونه و با حرکت دستات و پخش و پلاکردن آردها کلی کیف کردی. دلت شااااد و روزهای کودکیت سرشار از لحظه های زیبا از اونجایی که آب بازی جزو کارهای هرروزت هست بعد از کلی آرد بازی بردمت و بیست دقیقه ای هم آب بازی کردی خوشگل ماااادر. ...
3 شهريور 1391

پارک آب و آتش

امروز بالاخره بعد از مدتها موفق شدیم بریم پارک آب و آتش . عزیزه دلم کلی ذوق کردی و ما هم از شادی تو کیف کردیم نازنینم. اولش فقط ایستاده بودی و با هیجان بچه ها رو و فواره های آب رو تماشا میکردی وبعد از ١٠ دقیقه یک دفعه از شور و هیجان زیاااد تو هم قاطی بچه ها رفتی آب بازی . خوب شد لباس و حوله و دمپایی برات برداشته بودم چون واقعا حیف بود نخوای از اون فضا لذت ببری. دوست دارم عشق ِ کوچولوی مااادر   ...
20 مرداد 1391

کودک درون

باز باران با ترانه ..می خورد بر بام خانه. خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟  یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟  پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ ...  خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟  کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز  یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه   بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه
5 مرداد 1391

زمزمه این روزهای مادرانگی

گل ِ نازم تو با من مهربون باش واسه چشمام پل رنگین کمون باش اسیر باد و بارونم شب و روز گل این باغ بی نام و نشون باش من، عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم پناه این دل ِ بی آشیون باش دلم تنگه تو با من مهربون باش. ...
3 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهداد نجفی می باشد