شبهای بی خوابی
من نه خود میروم او مرا می کشد کاه سر گشته را کهربا می کشد چون گریبان ز چنگش رها می کنم دامنم را به قهر از قفا می کشد دست و پا میزنم میرباید سرم سر رها می کنم دست و پا می کشد لذت نان شدن زیر دندان او گندمم را سوی آسیا میکشد سایه ی او شدم چون گریزم از او ؟ در پی اش میروم تا کجا میکشد چند هفته ای هست که حسابی بی خواب شدم. تا ٢ نصفه شب هم بشینم پای اینترنت و کتاب بخوانم هم انگار نه انگار . خواب به سراغم نمیاد. میرم تو تخت نفسهای دردانه ام را میشمارم. براش شعر میخوانم و بوسه بارونش میکنم . دستاشو میگیرم تو دستم و انقدر نگاهش میکنم که خوابم میبره. ...
نویسنده :
مامان پانی و بابا بهروز
11:23




