تاريخ : پنجشنبه 27 آذر 1393 | 12:34 قبل از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

بهدادم

کمتر از ذره ای پست مشو

مهر بورز

و این پاییز چه عجیب آغاز شد

چه غریبانه می روید در من

مثل یکی شدن یک آسمان با دل

مثل انتظار آمدن باران

بارانی به لطافت های تووووو

باران ِ بی باران

مثل چشمهای توووو

که فرو می رود

در من





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 شهريور 1393 | 4:23 بعد از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

ماه من غصه چرا؟

 

آسمان را بنگر
که هنوز
بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می‌خندد

یا زمینی را که
دلش از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه گرفت

بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز
پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن

کار آنهایی نیست
که خدا را دارند

ماه من
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید

یا دل شیشه‌ای‌ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز

او همانیست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می‌داد

او همانیست که هر لحظه دلش می‌خواهد
همه زندگی‌ام
غرق شادی باشد

ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی
بودن اندوه است

این‌همه غصه و غم
این‌همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می‌خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز

*******

قیصر امین پور





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 3 شهريور 1393 | 4:54 بعد از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

پسرم

شاکرم از بودنت

شاکرم از داشتنت 

بودنت روشنی _شبهای تاریک _انتظار است 

بودنت امید روزهای سبک بار زیستن است 

بودنت پناه  ترسهای پنهان شده است

 

کاش فقط این روزهای سخت و سنگین نیز بگذرد

کاش این دل رنجوری ها نیز بگذرد

کاش سایه سنگین این قضاوتها کوتاه شود 

کاش این سو تعبیرهای ابلهانه تمام  شود

کاش فقط کمی نیتهای نهفته و احساسهای پنهان دیده شود

 

صاحبدلم باش تا باشم





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 26 مرداد 1393 | 10:40 قبل از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند

بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را

شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران كه می بارد شما را تر كند





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 مرداد 1393 | 11:51 قبل از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

پسرکم

دوستت دارم

گلایه از تکراری بودنش نکن

مشکل از من نیست

تو زیادی دوست داشتنی هستی





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 18 مرداد 1393 | 12:36 قبل از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

صبح از دریچه سر به درون میکشد به ناز

وز مشرق خیال

تو، صبح تابناک تری را

-سر در کنار من-

با چهره ی شکفته چو گل های نسترن

لبخند میزنی

من ، آفتاب پاک تری را

در نوشخند مهر تو میبینم

در مطلع بلند شکفتن.


 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 1:13 بعد از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

از ابتدای تابستان که هوا گرم شده و روزها جایی نمیشه رفت ، چندتا جمعه با هم رفتیم میدون هفت حوض و با بچه ها حسابی آب بازی کردی ، کلی کیف کردی و منم از ذوق تو شاد و سرحال شدم عزیز دله مادر.

یه روز خوبه دیگه خاله یویا و ای ای یا جونم اومدن که دیر رسیدن و فواره ها بسته شده بود و بهداد و ایلیا کلی با هم شیطونی کردن و عشقولانه همدیگر رو بغل میکردن.

و باز هم یه جمعه خوب ِ دیگه با دادا پارسا

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 مرداد 1393 | 11:17 قبل از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

هواپهما اوتاف شده( هواپيما افتاد)

جايي گير كرده صدا ميكنه مامان پاني كمكش كن.

گوبون بيرم من ( قربونت برم من)

استوخر سوار بشم(اسكوتر)

بستني  گيفي بخوره بهداد

عجيببا ( عجيبه ها)

اومده ميگه مامان برم بالاي ميز ميگم نخير ، برگشته ميگه آخير

پارسا اومده دنبالش ميگه مياي بريم كوه ، ميگه نه دادا بريم روخدونه

دارم براش بادکنک باد میکنم یک دفعه داد میزنه بسه مامان پانی بکِته ( میخندم میگم بترکه ) اونم حرفش رو تصحیح میکنه و میگه بِکِرته





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 | 1:51 بعد از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

بودنت زیباست
مثل تابیدن آفتاب
بر ساقه‌های تُرد بابونه
بر تن درخت ایستاده‌
بر من
ماه در آغوش تو به خواب می‌رود
خورشید با چشم‌های تو بیدار می‌شود
عشق من!
بودنت زیباست
مثل پر شستن قو
مثل چرخیدن پروانه
مثل پرواز بر تلاطم دریا.

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 | 12:41 قبل از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

پسرم

 تو از آب بهتری. تو از ابر بهتری. تو به سپیده دم خواهی رسید.

مبادا بلغزی. من دوست توام و دست تو را می گیرم.

روان باش که پرندگان چنین اند و گیاهان چنین اند.

چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد.

در زمانه ی ما نگاه کردن نیاموخته اند و درخت جز آرایش خانه نیست و هیچ کس گلهای حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته. کسی در مهتاب راه نمی رود و از پرواز کلاغی هشیار نمی شود و خدا را کنار نرده ایوان نمی بیند و ابدیت را در جام آب خوری نمی یابد.

در چشم ها شاخه نیست. در رگ ها آسمان نیست. در این زمانه درخت ها از مردمان خرم ترند. کوه ها از آرزوها بلند ترند. نی ها از اندیشه ها راست ترند. برف ها از دلها سپیدترند.

خرده مگیر. روزی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آب پاشی کنم و تو به کاج همسایه سلام کنی و سارها بر خوان ما بنشینند و مردمان مهربان تر از درخت شوند. اینک رنجه مشو اگر در مغازه ها پای گل ها بهای آن را می نویسند و خروس را پیش از سپیده دم سر می برند و اسب را به گاری می بندند... خوراک مانده را به گدا می بخشند. چنین نخواهد ماند.
بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن.

لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کند. صدایی تو را می خواند. روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافته خویش بزی. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی. پیک خود باش. پیام خودت را بازگوی. میوه از باغ درون بچین. شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیل ترا گرانباری شاخه ای بس خواهد بود.

پسرم

میان این روز ابری من تو را صدا زدم. من ترا میان جهان صدا خواهم کرد و چشم براه صدایت خواهم ماند و در این دره تنهایی تو آب روان باش و زمزمه کن. من خواهم شنید.»

سهراب سپهری





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 1:19 بعد از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

و گل پسرمون عاشق ِ نوشتن حروف و اعداد انگلیسیه . واقعا باورتون نمیشه که با چه علاقه ای روزی 6 بار میگه برام بنویس و خودشم از روش خط بکشه . خودشم خیلی بامزه مینویسه

اینم بازی ِ خیلی جالبیه که بچه ها عاشقش میشن . تو یک ظرف آب یکمی مایع ظرف شویی بریزین و با نی بدین بچه ها فوت کنن. (فقط حتما مطمن باشین که اشتباهی نخورن و فقط بگین باید فوت کنن)
یه عالمه حباب درست میشه و کلی عشق میکنن . ما که پای ِ ثابت بازی هامون اینکاره و هر روز نیم ساعتی بیشتر سرگرم میشه فسقلم

بهدادم عاشقه این میوه های پلاستیکی شده و شب هم باید با گلابیش بخوابه

نم که بازی با خمیرهای بازی ِ کادوی خاله رویا و ایلیا جوووونم

 

و جااااااااااااااااان ِ ماااااااااااااادر و نمازهای هر روزه که در هر شرایطی باید هر روز بخوانه و اونم فقط با چادر گَندنه ی مامان پانی

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 12:59 قبل از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

کار هر روز غروبمون شده تماشای ماهی های قرمز

فکر کنم چون نماد ماه اسفند ماهی هستش انقدر به تماشای این وروجک ها علاقه داری

میوه بهش میدی، فوتش میکنی و کلی باهاش صحبت میکنی

و اینم بازی های خیالی عشقم از ماهی و دریا.
الان این روفرشی دریا شده و گل پسر تکون میده و میگه موج داره

خدایاااااااااااااا شکرت





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 12:47 قبل از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

اینجا هم مدیونین اگه فکر کنین پسرم هیزه هاااااا فقط روزی چند بار میره و سعی میکنه میمی های خانم رو ببینه ههههههه





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 12:42 قبل از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز


از دوختن چشم قشنگت به زمین است 
نقشی که چنین حک شده در باور کوچه

عزیزِ دله مادر امروز سه سال و نه ماهه که مادر توام
سه سال و نه ماه که روز به روز عاشق ترم به تو
سه سال و نه ماهه که شدی تمامی بودنم
تمامی اونچه که میتونستم باشم|!
سه سال پیش در این روز ساعت ده دقیقه به ده صبح بود که متولد شدم از تو 
سه ساله ونه ماهه که از تو و با تو بزرگ شدم 
تو شدی رنگ و بوی لحظه های خاکستری ام
تو شدی عشق و امید لحظه های بی کسی ام
و امروز منه ناسپاس نمیدانم چگونه خدای ِ بی همتایم را شکر کنم 
مهربااااانم سپاسگذارم که لایق مادری کردنم دانستی و چنین عمر کوتاهِ دنیایم را با وجود فرشته معصومت شکوه بخشیدی.
میوه دله ماااااااااادر 
تولدت مبارک 

دوستت دارم


 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 12:33 قبل از ظهر | نویسنده : مامان پانی و بابا بهروز

سخت است

همزیستی دائم با کسانی که

 


دغدغه هایت را نمی فهمند

اما عزیزان تواند..!





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد